طلوع خورشید در حجاز

بر اساس بشارت های انبیای پیشین ، بسیاری می دانستند که ظهور پیامبری عظیم الشان ، که به این نابسامانی ها خاتمه دهد نزدیک است . اسناد تاریخی مبین این امر است که عبدالمطلب و نیز علمای یهود و نصارا همگی به این مسئله آگاه بودند و حتی بعضی ها می دانستند که آن پیامبر حضرت محمد (ص) است .
مشهور است که ابوطالب ، همواره محمد (ص) را چون جان شیرین دوست می داشت و مراقب بود تا خطری متوجه او نشود . در شعری که از او در باره پیامبر (ص) نقل شده ، چنین آمده است ( مردم تو را کوچک و ناتوان می پندارند ، در حالی که تو پیامبری نیرو مند هستی و.....)
محمد (ص) بزرگ شد و با ازدواج و تشکیل خانواده ، بنای زندگی جدیدی را پی افکند . در زندگی جدید ، بویژه از سنین پس از سی سالگی ، حالات و تفکرات خاصی برایش بوجود آمد که گاهی ذهن او را ساعت ها به خود مشغول می کرد . محمد (ص) ، در آن لحظه های آشفته و در سکوت شب های مکه ، به ترنم و زمزمه ی پدیده ها و جانداران و نوای تسبیح آنان گوش فرا می داد. او با خداوند خلوتی خوش داشت و بر خود واجب می دانست برای نجات توده مردم از آن وضع کاری کند .
او در غار حراء ، هم سرگرم سیر و سیاحت در افلاک و ستارگان بود و هم مشغول راز و نیاز با معبود خویش . گاهی شب ها از کوه پائین می آمد وبسوی کعبه می شتافت و در آنجا به رازو نیاز با پروردگار مشغول می شد . ترجیح می داد بیشتر تنها باشد تا بتواند فکر کند ، درس بیاموزد و به خودسازی بپردازد . او کمتر می خوابید و بیشتر فکر می کرد ، تماشای کوه ، دشت ، آسمان و ستارگان به او شادابی و معرفت می بخشیدو............ ادامه دارد