باید بروم ....صدای تاپ تاپ قلبش بود که در گوشش طنین انداز شده بود . با خود می گفت : آخر مرد ،  تو تازه از دیدار او بازگشته ای ... روزی یکبار کافی است ...کافی نیست ؟

عقل در گوشش زمزمه می کرد ، کار و کسب در آمد را چه کنی ؟ مرد به تردید افتاده بود ، هردو راست می گفتند ، هم عقل و هم قلب....... نیم نگاهی به بساط زیتون خویش انداخت ...... زیتون فروش بود و به پاکی و درستی مشهور...... خواست تا صدا به تبلیغ زیتونها بلند کند ....اما چند مشتری کنار بساط ایستاده بودند ... مثل همیشه با روی باز از آنها استقبال نمود ..... باید منتظر بقیه مشتری ها می ماند .... تا سرو کله شان پیدا شود ...

باز به او فکر کرد ... باز هم قلب زمزمه کرد که برو مرد .... و عقل نهیب زد که بمان... شوق دیدار دوباره آرام و قرارش را ربوده بود .... بساطش را رها کرد و رفت تقریبا می دوید کم ، کم به محل موعود نزدیک می شد . جماعتی پروانه وار بدور وجود نازنین رسول الله (ص) حلقه زده بودند .... خودش را به پشت جمعییت رساند ... دیوار جمعییت مانع دیدار او بود .... خواست تا جمعییت را پس بزند و به جلو آید ... اما نه ؛ شوق دیدارش نباید باعث اذیت و آزار دیگران شود .

 روی نوک انگشتان پا بلند شد و از فراز سر جمعییت به سوی رسول خدا سرک می کشید . در یک آن ، نگاهش با نگاه دلربای رسول خوبیها تلاقی کرد.... پیامبر خدا (ص) لبخند زد و با نگاه مهربان خود ، نگاهش را پاسخ داد .... دلش آرام گرفت ...خواست برگردد ...

اما آوای دلنشین پیامبر (ص) او را سر جایش نگاه داشت  . فرمود : امروز تو ، با روزهای دیگر فرق داشت ... روز های قبل ، یکبار می آمدی ، ولی امروز دو بار آمدی ....آن مرد زیتون فروش صادقانه گفت : یا رسول خدا ؛ مهر تو آنچنان شیفته ام کرده و قرارم را ربوده که نمی توانم آنی دوریت را تحمل کنم .....رسول دید چند روزی از آن مرد خبری نیست ... بیدرنگ سراغ او گرفت و با تنی چند از یاران به سوق الزیت ، ( بازار زیتون فروشان ) رفتند ..... بساطش پهن نبود ..... به رحمت خدا رفته بود ... همسایگان به نیکی از او یاد می کردند . پیامبر اکرم فرمودند : خدایش بیامرزد و .............