صبح بی تو
صبح بی تو رنگ بعداز ظهر یک آدینه دارد بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
بی تو میگویند تعطیل است کار عشقبازی عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد
جغد بر ویرانه میخواند به انکار تو اما خاک این ویرانه ها بوئی ازآن گنجینه دارد
خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد عشق با آزار ، خویشاوندی دیرینه دارد
روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآری خوش بود دستی که رنگ آبرو از پینه دارد
در هوای عاشقان پر میکشد با بیقراری آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگی تیرگی را می گشاید آنکه در دستش کلید شهر پر آئینه دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ساعت 10:37 توسط حیدر فرخی
|